تبليغاتX
ناگفته های ...
نظر یادتون نره هااااااااا!!!!!!!!

در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رخمانه سوراندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟

 

 

 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنجه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 18:1  توسط سجاد کوچولو | 

توی یه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی می­کردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچک هم رابین بود. در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که می­تونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید. بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد. دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن. ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن. صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا می­مونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو می­گیرم. هر چی باشه من بزرگترم و قویتر. رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد. اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب می­کرد دید که رابین داره از دور می­آد و کاملاً زخمی شده. به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟ رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد. فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم. اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال می­شه. بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن. وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن. رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب. فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو. خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد. پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن. بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین. رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت می­داد. بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت. اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود.. چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت. اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم می­گیره  بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.

ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم. فکر می­کنیم که بهترین کاری رو که می­تونیم داریم انجام می­دیم. اما حقیقت چیز دیگست. خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر می­کنیم درسته انجام بدیم. خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:

ای خدای من تو از من چی می­خوای؟

www.hamtaraneh.com

 

www.hamtaraneh.com

مادرم

شب که میشه شونه هاتو کم میارم

www.hamtaraneh.com

ای وجود بی وجودم ز وجودت شده موجود

دوستت دارم

www.hamtaraneh.com

مادرم هستی من ز هستی توست

تا هستم و هستی دامت دوست

مادر در شعر فارسی:

  • «از درختی که مام بالا رفت// دخت بر شاخ نیز غیژد تفت// گفت و خوش گفت پیر برزیگر// این‌چنین دختـر آن‌چنان مادر// سـری آنسان سزای این پنجه// به چنان دیگ، لایق این کمچه»
  • «به زاد و بوم جی اندر شتافتم از ری// چنان به شوق، که کودک به جانب مادر// سواد شهر صفاهان چو گشت سرمه چشم// به هرچه دید دگرگونه آمدش به نظر// شکسته‌باره از این پیش بود و تنگ‌فضای// کنون درست و قوی‌باره است و پهناور»
  • «پسر! رو قدر مادر دان که دایم// کشد رنج پسر بی‌چاره مادر// برو بیش از پدر خواه‌اش که خواهد// تو را بیش از پدر بی‌چاره مادر// نگه‌داری کند نُه ماه و نُه روز// تو را چون جان به بر بی‌چاره مادر// سپس چون پا گرفتی، تا نیفتی// خورد غم بیش‌تر بی‌چاره مادر// به مکتب چون روی تا بازگردی// بود چشمش به در بی‌چاره مادر// نبیند هیچ‌کس زحمت به دنیا// ز مادر بیش‌تر، بی‌چاره مادر// تمام حاصلش از زحمت این است// که دارد یک پسر بی‌چاره مادر»
  • «جوانی سر از رأی مادر بتافت// دل دردمندش به آذر بتافت// چو بیچاره شد پیشش آورد مهد// که ای سست‌مهر فراموش عهد// نه گریان و درمانده بودی و خرد// که شب‌ها ز دست تو خوابم نبرد// تو آنی که از یک مگس رنجه‌ای// که امروز سالار و سرپنجه‌ای»
  • «چو از سر بگذرد سیل خطرمند// نهد مادر به زیر پای، فرزند»
  • «چه كنی در كنار مادر خو// آخر ای نازنين كم از دو دو»
  • «چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم // گرفتار بلا خود را جه می‌شد گر نمی‌کردم
گر از بدبختیم افسانه خواندی داستان‌گویی به بدبختی قسم کان قصه را باور نمی‌کردم »

 

  • «داد معشوقه به عاشق پیغام// که کند مادر تو با من جنگ// مادر سنگ‌دلت تا زنده‌است// شهد در کام من و توست شرنگ// عاشق بی‌خرد ناهنجار// نه بل آن فاسق بی‌عصمت و ننگ// حرمت مادری از یاد ببرد// خیره از باده و دیوانه ز بنگ// رفت و مادر را افکند به خاک// سینه بدرید و دل آورد به چنگ// دید کز آن دل آغشته به خون// آید آهسته برون این آهنگ// آه دست پسرم یافت خراش// آخ پای پسرم خورد به سنگ»
  • «رنج کشد مادر از جفای پسر لیک// آن‌چه کشیده است هیچ رنج نداند// مادر بی‌چاره هرچه طفل کند بد// راندن او را ز خویشتن نتواند// شیرهٔ جان گر بود به کاسهٔ مادر// زان نچشد تا به طفل خود نچشاند»
  • «ز مادر، برهنه رسیدم فراز// برهنه به خاکم سپارند باز»
  • «ز هرکدام پژوهش کنی ز باب و نیا// جواب ندهد جز به نام مادر و خواهر// بدان صفت که تفاخر به نام مام کند// کس ار ز باب پژوهش نماید از استر»
  • «سعی استاد به کار ِ تو نه چون سعی منست// دایه هرقدر بود خوب، نگردد مادر»
  • «گویند مرا چو زاد مادر// پستان به دهان ‌گرفتن آموخت// شب‌ها بر گاهواره من// بیدار نشست و خفتن آموخت// لبخند نهاد بر لب من// بر غنچه گل شکفتن آموخت// دستم بگرفت و پا به پا برد// تا شیوهٔ راه‌رفتن آموخت// یک حرف و دو حرف بر زبانم// الفاظ نهاد و گفتن آموخت// پس هستی من ز هستی اوست// تا هستم و هست دارمش دوست»
  • «من آن‌ساعت که از مادر بزادم// به دام مهر و چنگ مه فتادم»
  • «نژاد تو، تو خود دانی كه چون است// به هنگام بلندی سرنگون است// تو از گوهر همی مانی به استر// چو پرسند ازتو، فخرآری به مادر»
  • «نشود مرد پردل و صُعلوک// پیش مامان و بادریسه و دوک»

 

www.hamtaraneh.com

 

شاخه گل سرخ را

از گلستان کوچک قلبم تقدیم تو می کنم

و با تمام وجود می گویم

 دوستت دارم مادر

www.hamtaraneh.com

تقدیم به مادر عزیزم ..سجاد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:25  توسط سجاد کوچولو | 
سلام.

راستش بدجوری بریدم. هیچ وقت به این اندازه استرس نداشتم. شب ها خواب ندارم.هر کاری را شروع    می کنم شکست تو شاخمه. نمی دونم اما فک کنم خدا هم یه مدتیه که بی خیالم شده.

راستش واسه یه مدتی  شاید دیگه نیام. آخه باید برم و فک کنم تا بتونم یه تصمیم درباره زندگیم بگیرم.

اگه نیومدنم زیاد طول کشید بدونید که مردم و واسم یه فاتحه بخونید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:28  توسط سجاد کوچولو | 

س- در خصوص حقوق زن و مرد پرسش ها و مطالبات بسيارى همچنان مطرح است كه نه تنها از سوى نسل امروز بلكه در انتقادهايى كه به قوانين ايران مى شود با آن مواجه هستيم از پرسش هاى ريزتر كه بگذريم مسائلى مثل نصف بودن ديه قتل زن، محروم بودن زن از قضاوت، يكسان نبودن ارزش شهادت مرد و زن مطرح است مثلاً قرآن درمورد ارزش ميزان شهادت زن در امورى كيفرى ساكت است، امّا در شهادت مى بينيم كه شهادت سه زن و يا دو زن با يك مرد برابر دانسته مى شود، يا بودن اختيار طلاق در دست مرد، لزوم اجازه مرد براى ازدواج دختر و... كه همچنان مورد سؤال است، پاسخى داده نمى شود و يا اگر هم پاسخ داده مى شود به طور اجماع در اجراى احكام مدّ نظر قرار نمى گيرد و تكليف نسل جوان ما با اين پرسش ها هنوز روشن نيست؟

ج- ببينيد، به حول و قوة الهى ما همه اينها را در رساله نوشتيم، ما فقط بحث رساله داريم و وارد بحث قانون و اجرا نمى شويم، به نظر بنده هيچ تفاوتى بين زن و مرد نيست، تبعيضى هم كه نمى بينيم، تفاوت هم نمى بينيم، از نظر فقهى معتقدم ديه زن و مرد مسلمان برابر است و مقدس اردبيلى - قدس سره- هم و قتى به اين بحث مى رسند با تمام قداستش و فقهش مى فرمايد:« من به روايتى دست نيافتم كه ديه زن را نصف ديه مرد بداند». بنده هم در اين مورد نوشتم و تعجب كردم از اينكه مقدس اردبيلى - قدس سره- چرا اين طور مى گويد، امّا در سال بعد و پس از مطالعه بيشتر گفتم حق با ايشان است و ديه زن و مرد را مساوى دانستم.

س- فرموديد معتقديد ديه مرد و زن مسلمان برابر است در خصوص ديه اقليتهاى دينى چطور؟

ج- قائل به عموميت قصاص هستيم براى قتل هر انسانى كه خونش در حكومت اسلامى محترم است، بدون تفاوت از حيث مسلمان و كافر بودن قاتل و مقتول، در مورد قصاص زن و مرد هم آنچه در قوانين جزايى ما و در فقه هم جايز هست اين است كه اگر مردى زنى را بكشد و اولياى زن بخواهند قصاص كنند، بايد نصف ديه را بدهند، امّا ما گفتيم اين طور نيست و هر دو در مقابل هم قصاص مى شوند، كما اينكه ديه غير مسلمانى كه محترم است يعنى مالش و عرضش مصونيت دارد ديه اش با ديه مسلمان برابر است. راجع به قضاوت هم از 25 تا 30 سال قبل بحث كرديم كه حقّ قضاوت براى زن نيز هست، حقّ ولايت هم براى زن هست، حقّ مرجعيت و رئيس جمهورى و ولايت فقيه و... براى زن است، اينها را نوشتيم و گفتيم و گروهى هم سر و صدايشان در آمد و اعتراض كردند كه اصلاً مهم نيست و ما توجهى نمى كنيم. در باب ازدواج هم كه روى ازدواج باكره رشيده بحث است ما گفتيم كه دختر باكره بالغه رشيده كه مفهوم و درك ازدواج و سرنوشت را دارد و مى داند كه در جامعه مردِ بَد نيز هست، طلاق هست و خلاصه اينها را مى فهمد، اصلاً اذن پدر نمى خواهد او هم مثل پسر است و مى تواند بدون اجازه ازدواج كند. پس از نظر بنده اذن پدر براى باكره رشيده در ازدواج دايم، لازم نيست، بر خلاف ازدواج موقت كه لازم است، اگر هم شك كرديم كه رشيده است يا نه بايد رشد احراز شود و تا رشد احراز نشود حكم غير رشيده دارد، البته آية الله گلپايگانى گفته اند هيچ جا لازم نيست، منتها در قوانين مملكت ما و قانون مدنى ما گفته شده كه اذن پدر به لحاظ ثبت در دفتر لازم است، اگر بخواهد نباشد بايد مصلحت انديشان بينديشند و بحث كنند كه اگر ما بگوييم اذن پدر لازم نيست، مفسده اى براى آن به وجود مى آيد يا نه؟ كه به نظر من در نكاح دايم كه اصل در نكاح است، اجازه پدر لازم نيست.
در بحث طلاق كه در اراده مرد است و يا ارث پسر كه دو برابر دختر است در اين بحث بنده بايد فكر كنم امّا آنچه كه معلوم است و نظر ما هم تابع آن است مشكلى در پى ندارد چرا كه در موارد عيب هم زن حقّ فسخ دارد مثل جنون مرد و يا مواردى كه تدليس كرده - كلاه سر زن گذاشته- زن باز حقّ فسخ دارد. به نظر من محض اينكه طلاق دست مرد باشد با اين مواردى را كه ما داريم اشكالى را پيش نمى آورد فقط يك جا اشكال پيش مى آيد و آن اينكه مرد بى جهت بخواهد زن را طلاق بدهد كه اين موضوع جاى بحث دارد به خاطر آنكه در مقابل، زن هم اگر ناراضى باشد و حاضر شود همه مهريه اش را به مرد پس بدهد به نظر اين جانب و برخى از علماى بزرگ گذشته بر مرد واجب است كه او را طلاق بدهد، پس مرد مهريه مى دهد و طلاق مى دهد زن هم اگر مهريه را پس داد مرد بايد او را طلاق خلع بدهد، وگرنه دادگاه بجاى او طلاق مى دهد و عدالت با اين وضع مراعات شده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 13:7  توسط سجاد کوچولو | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط سجاد کوچولو | 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا  برای من بگین سیاست یعنی چی ؟   


پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه  که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من  حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای  خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب  کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم  چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.


پسر کوچولو نصف شب با صدای  برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف  کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می  بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از  خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی  تخت کلفت شون خوابیده و داره ...

می ره و سر جاش می خوابه و فردا  صبح از خواب بیدار می شه.


فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست  چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت،  ملت مستضعف و پا برهنه را ...، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و  روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی  گه خودش دست و پا می زنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:14  توسط سجاد کوچولو | 
Shakespeare:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.
شکسپير
:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره  ،اگه برگشت كه  مال توئه
اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش!

Optimist:
If you love someone,
Set her free....
Don't worry, she will come back.
خوشبين:
اگه عاشقه كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره....نگران نباش،  حتماً بر مي گرده

Suspicious:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, ask her why.
شکاک:
اگه عاشق كسي  شدي،بهش نچسب، بزار بره....اگه برگشت، ازش بپرس چرا

Impatient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back within some time forget her.
ناشکيبا:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار  بره...اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن

Patient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.
صبور:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار  بره...اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

Playful:
If you love someone,
Set her free....
If she comes back, and if you love her still,
Set her free again,
Repeat
خوشگذران:
اگه عاشق كسي  شدي،بهش نچسب، بزار بره...وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،دوباره ولش  کن برهدوباره....

Animal-Rights Activist:
If you love someone,
Set her free…
In fact, all living creatures deserve to be free!!
فعال دفاع از حقوق  حيوانات:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...درواقع همه موجودات  زنده حق دارن که آزاد باشن

Lawyers:
If you love someone,
Set her free…
Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....
وکلا:
اگه عاشق كسي  شدي،بهش نچسب، بزار بره...بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از  قانون آزادي ازدواج'' به طور صريح مي گويد که ... .

Bill Gates:
If you love someone,
Set her free…
If she comes back, I think we can charge her for But tell her that she's also going to get an upgrade.
بيل  گيتس:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، من فکر مي کنم  که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم.البته بهش بگو که بايد  خودشو بهتر کنه

Biologist:
If you love someone,
Set her free…
She'll evolve.
زيست شناس:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...حتما'' متحول مي شه!

Statisticians:
If you love someone,
Set her free …
If she loves you, the probability of her coming back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.
آمارشناسان:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه  اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،
اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله!

Salesman:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! ''NEXT''.
فروشنده:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار  بره...اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، ''بعدي!''

Schwarzenegger's fans:
If you love someone,
Set her free …
SHE'LL BE BACK!
طرفداران آرنولد:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار  بره...حتماً بر مي گرده''

Insurance agent:
If you love someone,
Show her the plan....
If she ever comes back, sign her up,
If she doesn't, keep follow up with her and never give up!
نماينده بيمه:
اگه  عاشق كسي شدي،بهش برنامه رو نشون بده،  اگه برگشت، ثبت نامش کن،اگه  برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو

Physician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.
فيزيکدان:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت،  اين قانون جاذبه است
اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط سجاد کوچولو | 
      
چارلی و آنتیمو با آنکه ملیتشان با هم فرق داشت اما
رفاقتشان آنقدر قوی بود که زبانزد بچه های دانشگاه
بودند.به شکلی که در سال آخر وقتی آنتیمو نتوانست 6 واحد را بگذراند چارلی هم در جلسه
امتحان برگه هایش را سفید داد تا رفیقشسال آخر را تنها نباشد!
اما پس از فارغ التحصیلی و از وقتی آنتیمو ازدواج کرد میانشان فاصله افتاد
و همین باعث شد چارلی معتاد شود.البته آنتیمو باز هم او را تنها نگذاشت و چند مرتبه او را ترک داد اما پس از چند  وقت
چارلی دوباره اعتیادش را شروع میکردو ... تا بالاخره آنتیمو یک روز آنقدر عصبانی شد
 که وقتی چارلی برای صدمین بار از او پول خواست تا مواد بخرد آنتیمو رفیق قدیمی اش را از خونه بیرون کرد!
چارلی مدتی آواره بودو... تا ناگهان فرشته نجاتش در هیبت دختری زیبا و ثروتمند به سراغش آمد!
چارلی طوری عاشق لیندا شد که توانست اعتیادش را ترک کند.
تا اینکه یک روز چارلی همراه زنش به خانه آنتیمو رفتند و موقع شام چارلی حرف دلش را زد.
من احمق ترین رفیق عالم هستم که یک سال عمرم را در دانشگاه هدر دادم به خاطر تو!اما تو پول یک وعده مواد را به من ندادی!
آنتیمو اما لبخند تلخی زد و گفت:نه!احمق ترین من هستم که پول مواد را به تو ندادم اما خواهر زیبا و ثروتمندم را
فرستادم تا با عشقش تو را از لجنزار خارج کند
سپس آنتیمو سرش را پایین انداخت تا شرمندگیه چارلی را نبید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط سجاد کوچولو | 
یکبار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ،ازش پرسيد
Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟

Man :
I can t tell the reason.. but I really like you..
دليلشو نميدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم

Lady :
You can t even tell me the reason... how can you say you like
me? How can you say you love me?
تو هيچ دليلي نميتوني بگي پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

Man :
I really don t know the reason, but I can prove that I love U.
من جدا"دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت كنم

Lady :
Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend s boyfriend can tell her why he loves her but not you!
ثابت كني؟من ميخوام دليلتو بگي . دوست پسر يكي از دوستام ميتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو ميگي نميدوني!
!!!ه

Man :

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه !!!ميگم ،چون خوشگلي

because your voice is sweet,
صدات گرم وخواستنيه

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي

because you are loving,
دوست داشتني هستي

because you are thoughtful,
باملاحظه هستي

because of your smile,
بخاطر لبخندت

because of your every movements.
بخاطر همه حركاتت

The lady felt very satisfied with the man s answer.
دختر ازجوابهاي اون خيلي راضي وقانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكي كرد و به كما رفت

The Guy then placed a letter by her side,
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
anymore.
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجودندار
ه

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore,
I still LOVE YOU...
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم

"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره،اين هوس است كه كمتروكمتر ميشه وازبين ميره
************ ********* **
Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.'
عشق خام وناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم "ولي عشق كامل وپخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"ه

'Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays...'

اين قسمت و سرنوشته كه تعيين ميكنه كي وارد زندگيمون بشه اما دلمونه که تصميم ميگيره كي
بمونه


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:18  توسط سجاد کوچولو | 
قهرمانی تیم همیشه قهرمان پرسپولیس، که یادآور دوران پر افتخار ایران در زمان هخامنشیان است را به شما هموطن عزیز و پرسپولیسیای گل تبریک می گم.







دم همه ی این تماشاگرها گرم، واقعاً سنگ نموم گذاشتن :




ای ول به غیرت پیشکسوت ها (سلطان و امپراطور که با هم باشن تیم حتماً قهرمانه)




خودش واسه یه تیم بسه :



خلیلی آقای گل:


ای کاش هنوز ایران آن اقتدار را داشت:




+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط سجاد کوچولو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فعلاً حال و حوصله تایپ کردن را ندارم. اینم شماره ایرانسلمه: 09366922264 ،اگه در نوشته هام به تناقض رسیدید در خدمتم.

نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
پیوندها
دلتنگی
سمیرا
پارسه
بی کرانه
بیا و حال کن
دفتر خاطرات
طنزو جوک
آيدا يکی يدونه
رهاورد عشق
یاس
ما قلمهاییم در دست رفیق
بی تو هرگز
تاپ ترینها برای شما
عشق :دوست داشتن بدون دلیل
عاشق دلباخته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان